تبليغاتX
لحظه ای بغض ، اندکی سکوت و شاید ...

لحظه ای بغض ، اندکی سکوت و شاید ...

نقل مكان

به اين آدرس نقل مكان شد :

آدرس جديد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط فرزاد مقدم  | 

تو خدايي

 

تو اولين ترانه خوان ِ اين سرود بودي

تو بي پيرايه ترين معشوق ِ جهان

تو باران بودي به هيبت ِ انسان

تو نسيم ، به سيما ي ِ زلف

تو نهان خانه ي كرم هاي پُر از پرواز

تو ابريشمين پيله ي پرواز بودي

تو مشعل ِ گرم ِ عطش

در ميان ِ نفس ِ خسته ي تابستان ها

تو ...

تو خدايي هستي

عاشق و دل بسته

تو خدايي هستي

به لباس ِ انسان

فرزاد مقدم

۲۵ اسفند ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط فرزاد مقدم  | 

روز نوشت ويژه ي 14 اسفند 88

چيزي شبيه به روز نوشت

لانه ي گنجشكي در دست باد مي رفت و گنجشك بي سبب ازپي اش بال مي زد. هيچ لحظه اي نرسيد كه گنجشك حتي به يك بالي ( قدمي ) لانه اش هم برسد. باد توفنده و بي پروا ، گنجشك ظريف و دل نازك. گنجشك ديگر آشيانش را بر باد رفته مي ديد.نم نمك از سرعت بال زدن خويش كاست و بر سر شاخي نشست. سينه ي كوچكش آن چنان بالا و پايين مي شد كه تمام بدن گنجشك تكان مي خورد. او لانه اش را از دست داده بود و بي سبب فرسنگها از پي اش بال زده بود. اكنون هم آشيانش را از دست داده بود هم فرسنگها از سرزمينش دور شده بود. آنقدر خسته بود كه بايد شب را در همان جا مي ماند و صبح پيش از سحر به سوي ديارش بال مي زد. شب هنگاه خاطر آزرده و دل مرده سر بر برگ ِ خشكي نهاد و در دَم خوابش برد. گنجشك خواب ديد، خواب ديد كه از راه جمع آوري آذوقه به لانه اش برگشته است و شاخه را خالي از لانه ديده بود.لانه اش سر جاي خود نبود. نمي دانست چه بلايي بر سر لانه اش آمده است. اندكي اطراف درخت را گشت اما اثري نديد. لحظه اي ملال زده و محزون بر شاخه نشست و به ناگاه بال زد و شروع كرد به جمع كردن شاخه هاي ريز و كوچك تا لانه اش را از نو بسازد... در همين حين از خواب پريد. گيج بود نمي دانست چه اتفاقي افتاده است. وقتي به خود آمد سوار بر دست ِ باد به سمت سرزمينش بال مي زد. . .

پ.ن: بعضي از اتفاقات از حيطه ي قدرت و اراده ي ما خارجه، از همون اول بايد فكر كني نمي دوني چه اتفاقي افتاده. شروع كني به ساختن دوباره.

پ.ن: يا ندون يا اگه دونستي شكر خوردي كه نق زدي.....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط فرزاد مقدم  | 

امشب ، آسمان منم

آسمان باز امشب

سر بر سينه ي  من مي گذارد

تا ماه ِ نهفته در قلب ِ من

امشب عروس ...

امشب عروس ِ آسمان گردد

آسمان را نفس مي كشم

نفس

آسمان مي شوم

منم داماد

منم داماد ِ نشسته بر خنچه ي ماه

آسمان باز امشب...

آسمان امشب منم ...

۱۱ اسفند ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط فرزاد مقدم  | 

بگذار بگذرد

بگذار بگذرد

بگذار سال ها بگذرد

بگذار سال ها از ما بگذرد

بگذار سال ها از ما و عشق ِ ما بگذرد

بگذار سال ها از ما و عشق ِ ما ، بي حساب بگذرد

بگذار سال ها از ما و عشق ِ ما ، بي حساب ِ روزها بگذرد

بگذار سال ها از ما و عشق ِ ما ، بي حساب روزهاي رقته بگذرد

بگذار سال ها از ما و عشق ما ، بي حساب ِ روزهاي رفته ، پاورچين پاورچين بگذرد.

بگذار بگذرد

بگذار بمانيم

براي هم

بگذار خداي ِ لم داده در عشقمان

خواب ملسش را

به خميازه اي كوتاه

معصوميت بخشد

معصوميت

به سان معصوميت ريخته در سيما ي تو

بگذار باران بگيرد

بگذار بر سرت سايه باشم

بگذار ...

اي

ماه ِ نازنين ِ حوض ِ آبي رؤياهاي من

اي ...

۸ اسفند ۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط فرزاد مقدم  |